ســتـاره مــهوا
قبیله فقط یـــک نفـــــــــــــر ... 
پيوندهای روزانه

روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته وکلاه وتابلویی رادر کنار پایش قرار داده بود.روی تابلو نوشته شده بود:من کور هستم.لطفا کمک کنید.خبرنگار خلاقی از کنار او گذشت ونگاهی به مرد نابینا انداخت.فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت وبدون اینکه از مرد نابینا اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند وروی آن چیزی نوشت وبعد تابلو راکنار پای او گذاشت وآن جا را ترک کرد.

عصر آن روز خبرنگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد نابینا پر از سکه واسکناس شده است. مرد از صدای قدم های خبرنگار او را شناخت وپرسید که بر روی تابلو چه نوشته است؟

خبرنگار جواب داد:

-چیز مهمی نبود من نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم.

لبخند زد وبه راه خود ادامه داد.

مرد نابینا هیچ وقت ندانست که او چه نوشته ولی روی تابلو خوانده می شد:امروز بهار است اما من نمی توانم آن راببینم.

 

[ ٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ メمعینメ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم ڪـہ در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نڪنم ... باشـــــگاه پــــــرواز650
امکانات وب


آهنگ لري سيف الدين آشتياني یارم ها میا