ســتـاره مــهوا
قبیله فقط یـــک نفـــــــــــــر ... 
پيوندهای روزانه

شهر عشق

نقشه رو ورق زد، خیلی گشت ولی .... اصلا نتونست پیداش کنه!همون کسی که خیلی دوستش داشت توی اون شهر زندگی می کرد. ولی روی نقشه نبود ! باید دنبال یه نقشه دیگه می گشت که بتونه روش شهرعشق رو پیدا کنه. 

فراموش شده !

همش توی خواب کابوس می دید، دیگه کلافه شده بود. از خواب بیدار شد. می خواست بره تا یه قرص آرام بخش بخوره تا راحت بخوابه. ولی هرچی سعی کرد نتونست از جاش تکون بخوره. پتو رو زد کنار ! تازه یادش اومد که پاهاش رو توی جنگ از دست داده. باید از ته دل کمک می خواست تا یه نفر بیدار بشه و ......

ياد مردان رشيد سرزمين ايران جاودانه باد. 

فرار

پول که نداشت، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه، پولی برای تحقیقاتش ندادن. تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم در ..... یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک پاکت رو به دستش داد و رفت !! طاقت نداشت که برسه توی اطاقش، همون جا پاکت رو باز کرد !! یه چک بود به مبلغ ۶ میلیون ...  یه نامه هم بود ؟!
شروع کرد به خوندن نامه: بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و رفت ... 

بی خیالی

ماشین حسابش رو روشن کرد. کرایه خونه + قبض آب و برق و تلفن + قسط ماشین + ..... همین طور که جمع می کرد سرش بیشتر سوت می کشید! یه نگاه به فیش حقوقش، یه نگاه به رقمی که ماشین حساب نشون می داد، باید چی کار می کرد ؟

مرد سالار

پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد.

-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید.

-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده.

-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره.

-- زن مثل ……………

پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …

پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت: خدا به دادم برسه، بيچاره شدم، این عزیزترین لباس مادرته!!

   

گرسنگی

-- طفلک بیچاره! معلوم نیست از گرسنگی مرده یا از سرما!

-- حتماً یکی از این بچه های خیابونه که از دست مامورهای جمع آوری دررفته.

دومی جمله اش رابا چنان لحنی ادا کرد که گویا در مورد موجودی غیر انسان حرف میزند، گویا کسی داستان دخترک کبریت فروش را برایش تعریف نکرده بود.

زندگی

خدا شکر سالم است، چشم ها و دست ها و پاهای کوچکش همه در اندازه های کوچکتر و لبخند شیرینش، دورانی سختی را به پایان رساندی و موجود زنده ای را درخود پروراندی و به خواست خداوند به او زندگی بخشیدی و اکنون معنابخش یکی از زیباترین کلمات عالم هستی، مادر

  

[ ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ メمعینメ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم ڪـہ در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نڪنم ... باشـــــگاه پــــــرواز650
امکانات وب


آهنگ لري سيف الدين آشتياني یارم ها میا