دیگــ..ر تمام شد..!

دیـگر تـمام شـد .

آرزوهـایم را گـذاشتـم در کـوزه ...

بـا آبـش قـرص هـای اعـصابم را مـیـخورم...!

/ 4 نظر / 21 بازدید
مهدی

معین جون وبت خیلی قشنگه

مهسا

مثلِ چوب کبریتی میانِ پلک‌های زمین خواب از سر شهر پرانده ‌است مردی که تنهاییِ خود را هر شب در خیابان‌های شهر سوت می‌زند!

سارا

داستان عجیبی دارد دل … گاهی آنقدر پر میشود که اضافه اش از گوشه چشم میچکد[گل]