مسافر

میگن پُشت سر مسافر آب بریزی بر میگرده..

اشک که از آب زلال تره چرا مسافر من…..

بر نمی گرده…؟

/ 2 نظر / 6 بازدید
مریم خانوم

درانتهای جاده ی خاطرات،قدم سست می کنم،سر برمیگردانم وتا چشم کار میکند،خاطره میبینم... بغض میکنم،اشکها رادر چشم حلقه میکنم،اما گویی کسی دور چشمانم حصار چیده، اشکها نمیریزند،آنقدر درچشمانم صبر میکنند تا تبخیر شوند... تمام حس وحالم ،روایت همین بغضهای فرو خورده است،روایت همین تردیدها و قدم سست کردنها درجاده های بی انتهای احساس.... "مریم..."

ملینا

ایشالله برمیگرده معین خخ.